دکتر مهدی کریمی تفرشی

روزنامه آسیا-شهریور ۱۳۲۰، ایران به میدان منافع دو قدرت بزرگ تبدیل شد و بریتانیا و شوروی با اشغال کشور، حاکمیت ملی و زندگی مردم را زیر سایه خواسته‌های جنگی خود قرار دادند.

صبح ۲۵ شهریور ۱۳۲۰، ایران دیگر همان کشوری نبود که چند روز پیش در نقشه‌های سیاسی جهان با عنوان کشوری بی‌طرف شناخته می‌شد. نیروهای بریتانیا از جنوب و نیروهای شوروی از شمال وارد مرزهای ایران شده بودند و ارتش ایران، که قرار بود نماد اقتدار دولت مرکزی باشد، در برابر تهاجم دو قدرت بزرگ عملاً از کار افتاد. تهران میان دو نیروی خارجی قرار گرفته بود و حکومت پهلوی در برابر واقعیتی قرار داشت که اراده سیاسی داخلی توان تغییر آن را نداشت. جغرافیای ایران در آن روزها از یک ویژگی طبیعی به یک سرنوشت سیاسی تبدیل شد. کشوری که در میانه خاورمیانه قرار گرفته بود، برای بریتانیا و شوروی به حلقه‌ای حیاتی در زنجیره جنگ جهانی دوم بدل شده بود.

پس از حمله آلمان به شوروی در ژوئن ۱۹۴۱، نیاز متفقین به رساندن تجهیزات و تدارکات به جبهه شوروی افزایش یافت. راه‌های دریایی شمال اروپا و مسیرهای دیگر با خطرات نظامی جدی روبه‌رو بودند و ایران به دلیل دسترسی به خلیج فارس، شبکه راه‌آهن، بنادر و موقعیت جغرافیایی خود به یک مسیر مناسب برای انتقال تجهیزات تبدیل شد. صنعت نفت ایران نیز اهمیت ویژه‌ای داشت و پالایشگاه آبادان در محاسبات بریتانیا جایگاهی حیاتی داشت. به این ترتیب، سرزمین ایران به بخشی از ماشین جنگی متفقین تبدیل شد، درحالی‌که مردم ایران هیچ نقشی در طراحی این معادله نداشتند.

ایران در آغاز جنگ سیاست بی‌طرفی را اعلام کرده بود. دولت ایران می‌کوشید از ورود مستقیم به جنگ فاصله بگیرد و استقلال خود را در میان قدرت‌های درگیر حفظ کند. حضور اتباع آلمانی در ایران و نگرانی متفقین از نفوذ آلمان، بهانه‌ای برای افزایش فشار بر تهران شد و درخواست‌های بریتانیا و شوروی برای اخراج اتباع آلمانی شدت گرفت. سرنوشت کشور در نهایت در شرایطی رقم خورد که قدرت نظامی دو همسایه بزرگ، خواست دولت ایران برای بی‌طرفی را تحت‌الشعاع قرار داد. صبح ۲۵ اوت، نیروهای بریتانیا و شوروی از مرزهای ایران عبور کردند و عملیات اشغال آغاز شد.

تصویر اشغال، تصویری از دو ارتش با دو مسیر و دو هدف جغرافیایی متفاوت بود. نیروهای بریتانیا از جنوب وارد شدند و امنیت مناطق نفت‌خیز خوزستان، پالایشگاه آبادان و مسیرهای ارتباطی خلیج فارس برای آنان اهمیت اساسی داشت. نیروهای شوروی از شمال وارد شدند و بخش‌هایی از آذربایجان، سواحل خزر و مناطق شمالی کشور را زیر کنترل گرفتند. حدود ۴۰ هزار نیروی شوروی از مرزهای شمالی وارد ایران شدند و نزدیک به ۱۹ هزار نیروی بریتانیایی از جنوب به حرکت درآمدند. تفاوت جغرافیای عملیات، تفاوت در منافع دو قدرت را آشکار می‌کرد. هرچند هر دو در یک نقطه به هم می‌رسیدند: ایران باید به خدمت نیازهای جنگی آنان درمی‌آمد.

در جنوب، نفت مسئله‌ای حیاتی بود. بریتانیا سال‌ها پیش از جنگ جهانی دوم، منافع گسترده‌ای در صنعت نفت ایران ایجاد کرده بود و پالایشگاه آبادان یکی از مهم‌ترین مراکز نفتی جهان به شمار می‌رفت. امنیت تأسیسات نفتی و استمرار تولید برای ماشین جنگی بریتانیا اهمیت مستقیم داشت. حضور نیروهای بریتانیایی در خوزستان بنابراین، با مجموعه‌ای از ملاحظات اقتصادی و راهبردی پیوند داشت. در شمال، شوروی بیش از هر چیز به امنیت مرزهای جنوبی خود و ایجاد مسیر مطمئن برای دریافت کمک‌های متفقین می‌اندیشید. جغرافیای ایران برای مسکو هم یک سپر امنیتی بود و هم یک راه ارتباطی حیاتی.

راه‌آهن سراسری ایران در این میان به یکی از مهم‌ترین دارایی‌های جنگی متفقین تبدیل شد. مسیری که در دوره رضاشاه با هدف پیوند دادن نقاط مختلف کشور و تقویت زیرساخت‌های اقتصادی و نظامی ساخته شده بود، اکنون به کریدوری برای انتقال تجهیزات به شوروی تبدیل شد. رفتار شوروی در شمال ایران ابعاد دیگری نیز پیدا کرد. حضور نظامی این کشور به کنترل صرف مسیرهای ارتباطی محدود نماند و در برخی مناطق، ساختارهای اداری و سیاسی محلی تحت تأثیر مستقیم قدرت شوروی قرار گرفتند. 

در جنوب نیز حضور بریتانیا به حفاظت از نفت و مسیرهای انتقال محدود نمی‌شد و فضای سیاسی و اقتصادی کشور را تحت تأثیر قرار می‌داد. ایران برای لندن ارزش راهبردی ویژه‌ای داشت و بریتانیا تجربه‌ای طولانی از نفوذ اقتصادی و سیاسی در ایران را پشت سر گذاشته بود. جنگ این نفوذ را وارد مرحله تازه‌ای کرد. اکنون قدرت نظامی نیز در کنار نفوذ اقتصادی قرار گرفته بود و این ترکیب، وزن بریتانیا را در تصمیم‌گیری‌های مربوط به ایران افزایش می‌داد. اشغال نظامی به همین دلیل در حافظه تاریخی ایرانیان با احساس محدود شدن اختیار کشور در تصمیم‌های اساسی گره خورد.

پیمان سه‌جانبه ایران، بریتانیا و شوروی در ژانویه ۱۹۴۲ کوشید برای این وضعیت چارچوب حقوقی تازه‌ای ایجاد کند. در این پیمان، استقلال و تمامیت ارضی ایران به رسمیت شناخته شد و متفقین متعهد شدند پس از پایان جنگ نیروهای خود را از ایران خارج کنند. همین تعهد از نظر حقوقی اهمیت داشت، زیرا نشان می‌داد اشغال نظامی با اصل حاکمیت ایران ناسازگار بود و قدرت‌های اشغال‌گر ناچار بودند برای حضور خود در کشور چارچوبی سیاسی و حقوقی تعریف کنند. واقعیت میدانی همچنان با متن حقوقی فاصله داشت و بخش‌هایی از ایران زیر نفوذ و کنترل نیروهای خارجی باقی ماند.

سرنوشت ایران در سال‌های اشغال تصویری روشن از منطق سخت سیاست قدرت ارائه می‌دهد. کشوری می‌توانست بی‌طرفی خود را اعلام کند، دولتی رسمی داشته باشد و در نظام بین‌الملل صاحب حاکمیت شناخته شود، اما در برابر اراده قدرت‌های بزرگ، این مؤلفه‌ها به‌تنهایی برای حفظ استقلال عملی کافی نبودند. تجربه ۱۳۲۰ نشان داد که استقلال سیاسی زمانی معنا پیدا می‌کند که کشور از توان دفاع از تصمیم‌های مستقل خود برخوردار باشد و جغرافیا، اقتصاد و زیرساخت‌های حیاتی آن به اندازه‌ای از استحکام برسند که دیگران نتوانند آنها را بدون پرداخت هزینه در اختیار بگیرند.

اشغال ایران، داستان کشوری بود که در میانه بزرگ‌ترین جنگ قرن بیستم، از سوی قدرت‌های بزرگ به یک کریدور راهبردی، منبع انرژی و فضای امنیتی تبدیل شد و مردمش سهمی ناچیز در تصمیم‌گیری درباره سرنوشت سرزمین خود داشتند. نخستین ضربه به حاکمیت در مرزها وارد شد، سپس دامنه آن به سیاست و اقتصاد رسید و سرانجام اثر خود را در زندگی روزمره مردم نشان داد. ادامه این زنجیره، ایران را وارد دوره‌ای از فشار، کمبود، بی‌ثباتی اقتصادی و تلخی اجتماعی کرد که زخم‌های آن سال‌ها در حافظه تاریخی جامعه باقی ماند.

دکتر مهدی کریمی تفرشی، پژوهشگر دیپلماسی سیاسی

آسیانیوز