دکتر احمد رشیدینژاد
روزنامه آسیا- کاراکاس در دود و آتش میسوزد. روز شنبه نیروهای نظامی ایالات متحده با عملیاتی گسترده، مرزهای ونزوئلا را درنوردیدند. این یک حمله نظامی تمامعیار است؛ نه یک تهدید، نه یک احتمال، بلکه واقعیتی خونین بر خاک آمریکای لاتین است. علتِ اعلامشده که در ابتدا بر مبارزه با کارتلهای مواد مخدر تمرکز داشت، اکنون بر سرنگونی دولت نیکولاس مادورو متمرکز شده است. اما ریشه این تهاجم را باید در جای دیگری جستجو کرد: در دکترین شکستخوردهای به نام «فشار حداکثری».
ماهها و سالها، واشنگتن با تحریمهای فلجکننده، محاصره اقتصادی، تهدید دیپلماتیک و تکرار مداوم اینکه «همه گزینهها روی میز است»، سعی در تغییر معادله در کاراکاس داشت. این فرمول پیش از این نیز در نقاط مختلف جهان آزموده شده و نتیجهای جز تشدید بحران، افزایش رنج مردم و تقویت جبههگیری مخالفان در پی نداشته بود. ونزوئلا، آخرین و مرگبارترین آزمایشگاه این استراتژی بود. اما اکنون، دکترین فشار حداکثری به نقطه فروپاشی خود رسیده است. با ورود تانکهای آمریکایی به خیابانهای کاراکاس، این استراتژی رسما اعلام ورشکستگی کرد.
پیامی که امروز واشنگتن به تمام پایتختهایی که با آن اختلاف استراتژیک دارند، ارسال کرده، دیگر ابهامی ندارد: «وقتی فشار حداکثری جواب ندهد، گزینه نهایی ما نه مذاکره، بلکه جنگ تمامعیار است. سازش مفهومی ندارد.» این حمله، تنها یک درگیری منطقهای نیست؛ یک چرخش خطرناک در نظم جهانی است. این اقدام نشان میدهد که وقتی یک ابرقدرت، دیپلماسی را در بنبست میبیند، به جای بازنگری در راهبرد، خشونت را به حد نهایی میرساند. عواقب این رویداد فراتر از مرزهای ونزوئلا خواهد بود.
فرجام یک فرمول؛ از تحریم تا تهاجم
دکترین فشار حداکثری بر یک فرض ساده استوار است: اگر یک دولت را تحت چنان فشار اقتصادی شدیدی قرار دهیم که اقتصادش فلج و مردمش به ستوه آیند، یا آن دولت سقوط میکند یا برای نجات خود به میز مذاکره میآید و تمام شرایط ما را میپذیرد. جان بولتون، مشاور امنیت ملی سابق، در خاطراتش این رویکرد را در مورد چندین کشور تشریح کرده است. در مورد ونزوئلا، این استراتژی از تحریمهای هدفگیرانه به تحریمهای همهجانبه بر صادرات نفت، طلا و سیستم بانکی گسترش یافت. مایک پمپئو، وزیر خارجه سابق، بارها با عبارت معروف «همه گزینهها روی میز است» بر این سیاست مهر تأیید زد.
با این حال، تاریخ نشان داده است که این فرضیه اغلب نادرست است. در کوبا، تحریمهای دههها نه تنها منجر به سقوط نظام نشد، بلکه به آن مشروعیتی قهرمانانه در مقابل «امپریالیسم» بخشید. در کره شمالی، فشار شدید بینالمللی نه تنها آن کشور را به تسلیم وادار نکرد، بلکه به تسریع برنامه هستهای و موشکی آن انجامید. حال، حمله به ونزوئلا نشان میدهد که وقتی این فرمول در مرحله اقتصاد به نتیجه مطلوب نمیرسد، طراحان آن به جای تجدیدنظر، بر شدت آن میافزایند و آن را به عرصه نظامی میکشانند. این یک شکست منطقی است، نه پیروزی!
ونزوئلا؛ پایان یک اعتبار
ونزوئلا به دلایل جغرافیایی و سیاسی، برای آزمون این مرحله نهایی جذاب به نظر میرسد: نزدیکی به خاک آمریکا، حمایت محدودتر قدرتهای رقیب، و بحران داخلی عمیق. اما این حمله، فارغ از نتیجه فوری نظامی، سه پیامد استراتژیک ویرانگر برای نظم بینالملل خواهد داشت:
اول، مرگ اعتماد به مذاکره. چه کشوری حاضر خواهد شد در ازای دریافت تضمین امنیتی کاغذی، مهمترین اهرمهای دفاعی یا امنیت ملی خود را رها کند، در حالی که میبیند کشوری که برنامه هستهای یا موشکی با برد بلند ندارد، به صرف داشتن دولت به اصطلاح نامطلوب، مورد تهاجم قرار گرفته است؟ خود جان کری، وزیر خارجه سابق آمریکا، پس از خروج از برجام هشدار داد که این کار «اعتبار تعهدات مکتوب آمریکا را نابود میکند». حمله نظامی، این بیاعتباری را به سطحی کیفی جدید میبرد. دوم، مشروعیتبخشی به قانون جنگل. اگر آمریکا بتواند به استناد «تغییر رژیم» به کشوری حمله کند، چرا سایر قدرتهای منطقهایی نتوانند؟ این اقدام، آخرین تیر به تابوت «حق حاکمیت ملی» به عنوان سنگ بنای منشور ملل متحد خواهد بود و دوران جدیدی از هرج و مرج ژئوپلیتیک را رقم خواهد زد.
سوم، ایجاد انگیزه برای تسلیحاتیشدن افراطی. درس واضحی که برای هر دولتی در خط رویارویی با واشنگتن بیرون میآید این است: تنها بازدارنده واقعی، قدرت تخریب متقابل است. این ممکن است به مسابقه تسلیحاتی در مناطق حساس دامن بزند و امنیت جهانی را با خطرات جدیدی مواجه کند.
دومینوی بیثباتی
حمله به کاراکاس، تنها به آمریکای لاتین محدود نخواهد ماند. این اقدام، ذهنیت رهبران در سراسر جهان را شکل خواهد داد. برای مثال، در شبهجزیره کره، این پرسش مطرح میشود که آیا تعهدات امنیتی کتبی آمریکا ارزشی دارد، یا سرنوشت یک رهبر میتواند یکشبه با مداخله نظامی تغییر کند؟ ممکن است این امر منجر به مواضع تهاجمیتر و کاهش تمایل به هرگونه مصالحه شود. در خاورمیانه، متحدان سنتی آمریکا نیز از این اقدام درس میگیرند. آنها ممکن است نتیجه بگیرند که در نهایت، تنها قدرت نظامی خودشان است که ضامن امنیت است، نه اتحاد با یک ابرقدرت که ممکن است بر اساس محاسبات داخلی خود، دست به اقدامات غیرقابل پیشبینی بزند. این میتواند به افزایش بیرویه خرید تسلیحات و اقدامات مستقل نظامی بینجامد.
حرف آخر و نتیجهگیری
حتی در خوشبینانهترین سناریو- یک عملیات سریع و سرنگونی بیدرنگ دولت مادورو- پیروزی تاکتیکی آمریکا در ونزوئلا به قیمت یک شکست استراتژیک تاریخی تمام خواهد شد. این تهاجم در سه سطح یک شکست استراتژیک محسوب میشود: نخست، آمریکا با نقض حاکمیت کشوری دیگر، آخرین ادعای خود برای رهبری یک «نظم مبتنی بر قواعد» را از دست داده و به صورت عملی یک قدرت زورمدار معرفی میشود. دوم، این اقدام به جای ایجاد بازدارندگی، رقبای جهانی را به تسریع در برنامههای نظامی و رویکردی مبتنی بر آمادهباش دائمی سوق میدهد. سوم، هر دولت جانشین، به دلیل مشروعیت نشأتگرفته از اشغال، محکوم به بیثباتی و نفرت عمومی خواهد بود؛ سناریویی آشنا که پیشینه آن در خاورمیانه به وضوح دیده شده است.
در نهایت، حمله به ونزوئلا به بهانه تکمیل استراتژی فشار حداکثری، نشانهای از ضعف است، نه قدرت. این نشان میدهد که سیاستگذاران، فاقد ظرافت، خلاقیت و صبر لازم برای دیپلماسی پیچیده هستند و در عوض، به خشنترین و غیرقابل پیشبینیترین ابزار متوسل میشوند. همانطور که رابرت گیتس، وزیر دفاع سابق آمریکا، یک بار در مورد مداخلات نظامی گفت: «اگر شمشیر را از نیام بیرون بکشی، باید آماده باشید که از آن استفاده کنید و عواقب آن را بپذیرید.» عواقب این شمشیر، نه امنیت بیشتر، که جهانی بینظمتر، هراسانتر و خطرناکتر برای همه، از جمله خود آمریکا، خواهد بود.
دکتر احمد رشیدینژاد، پژوهشگر ژئوپلیتیک
آسیانیوز
دیدگاه خود را بنویسید