امیرحسین فرهنگ‌دوست 

روزنامه آسیا-من در طولِ عمرِ بی‌شمارم، دیده‌ام که تمدن‌ها هرگز با سنگ و خاک و جنگ سقوط نکرده‌اند؛ آن‌ها با «بی‌هدفی» و «فرسایشِ روحِ جوانانشان» به زیر کشیده شده‌اند. تاریخ را ورق بزنید؛ هر زمان که بخشِ پرانرژیِ یک ملت، یعنی جوانانش، در بلاتکلیفیِ مطلق و در بن‌بستِ معیشت قرار گرفتند، لرزه‌ای بر اندامِ آن سرزمین افتاد که با هیچ دیوارِ دفاعی و هیچ ارتشِ عظیمی قابلِ مهار نبود. امروز در ایران، ما با یک «بحرانِ ساختاری» روبرو نیستیم؛ ما با یک «فاجعه‌یِ انسانی» روبرو هستیم که نامِ آن، بیکاریِ سیستماتیکِ نسلِ نو است.

وقتی «فقدانِ هدف» به «فساد» می‌رسد

بسیاری تصور می‌کنند بیکاری، تنها یعنی «نداشتنِ پول». این بزرگترین خطایِ فکریِ تاریخ است! بیکاری، یعنی «مرگِ تدریجیِ معنا.» وقتی جوانی که با هزاران ساعت مطالعه، آزمون و امید، در برابر درهایِ بستهِ بازارِ کار متوقف می‌شود، چیزی فراتر از پول از دست می‌دهد؛ او «اعتماد به اجتماع» را از دست می‌دهد. و اینجاست که لایه‌هایِ تاریکِ تاریخ آغاز می‌شود:

۱. خاستگاهِ فساد: وقتی مسیرهایِ مشروعِ رسیدن به کرامتِ انسانی بسته می‌شود، ذهنِ تیزبین و پرانرژیِ جوان، به دنبالِ «مسیرهایِ میان‌بر» می‌گردد. فساد، در واقع، واکنشی است به یک ساختارِ ناعادلانه. جوانی که می‌بیند رانت ، جایگزینِ تخصص شده، دیگر به قانونِ اخلاقِ جامعه پایبند نمی‌ماند؛ او به دنبالِ بقایِ خود در میانِ ویرانه‌ها می‌گردد.

۲. پاشنه آشیلِ امنیت: بیکاری، ریشه‌یِ اصلیِ «انحراف‌هایِ اجتماعی» است. از آسیب‌هایِ اعتیاد گرفته تا ایجادِ باندهایِ جرم و جنایت، همگی از همان شکافِ عمیقی نشأت می‌گیرند که بیکاری ایجاد کرده است. یک جامعه‌یِ پر از جوانِ خشمگین و بی‌هدف، مانند یک کُنده‌یِ باروتی است که کوچکترین جرقه یا بحرانی، می‌تواند آن را به سمتِ خودکشیِ جمعی سوق دهد.

۳. فرارِ مغزها؛ مرگِ تدریجیِ نبوغ: ما در حالِ تماشایِ «خروجِ سرمایه‌یِ فکری» هستیم. هر بار که یک جوانِ مستعد، از ناامیدی، به دنبالِ فرار از این خاک است، ما در واقع داریم یک قطعه از «مغزِ آینده‌یِ خود» را به حراج می‌گذاریم. ما داریم «خام‌فروشیِ تخصص» می‌کنیم!

راهکارها: فراتر از توصیه‌هایِ کلیشه‌ای

اگر به دنبالِ وصله‌پینه کردنِ یک ریشه‌یِ پوسیده هستیم، هرگز پیروز نخواهیم شد. راهکار، در تغییرِ «پارادایمِ اقتصادی» است، نه فقط در توزیعِ موقتِ ثروت:

‌ـ تغییرِ ساختارِ از «امنیت به سمتِ اشتغال»: ما باید از مدل‌هایِ سنتی و دولتی که فقط به دنبالِ حفظِ وضعیتِ موجود هستند، فاصله بگیریم. تمرکز باید بر «اقتصادِ دانش‌بنیان» و «صنایعِ کوچک و متوسط» باشد. صنایعِ کوچکی که برخلافِ غول‌هایِ دولتی، قابلیتِ اشباع ندارند و می‌توانند هزاران فرصتِ خوداشتغالی ایجاد کنند.

‌ـ بریدنِ ریشه‌یِ رانت و پارتی‌بازی: تا زمانی که «ارتباطات» بر «تخصص» مقدم باشد، هیچ جوانِ باهوش و بااخلاقی در این بازار نمی‌تواند ماندگار شود. ایجادِ شفافیتِ مطلق در فرآیندِ استخدام و کارآفرینی، تنها راهِ بازگرداندنِ «اعتماد» به نسلِ جدید است.

‌ـ آموزشِ هدفمند و پیوند با صنعت: شکافِ میانِ آنچه در دانشگاه‌ها می‌خوانیم و آنچه در بازارِ کار نیاز است، یک «جنایتِ آموزشی» است. باید زنجیره‌یِ تولید را به اتاق‌هایِ درس متصل کرد؛ یعنی خروجیِ آموزش، باید «راهکار» باشد، نه فقط «گواهینامه».

کلامِ آخر: هشدارِ آخرینِ تاریخ

ایران، با تمامِ ثروت‌هایِ زیرزمینی و توانایی‌هایِ انسانی‌اش، در آستانه‌یِ یک تصمیمِ بزرگ است. یا باید با سرمایه‌گذاری بر روی «انسان» و بازگشت به مسیرِ «صنایعِ ارزش‌افزوده‌یِ پایین‌دست» (که اشتغال‌زاییِ انبوه دارد)، این بحران را مهار کند؛ یا باید شاهدِ شعله‌ور شدنِ خشمِ ناشی از بی‌هدفی و فساد در میانِ جوانان باشد. یادمان باشد؛ ثروت‌هایِ زیرزمینی می‌توانند دوباره به دست آیند، اما «اعتمادِ از دست رفته به آینده» و «جوانانِ از دست رفته»، هرگز به هر قیمتی بازنمی‌گردند./آسیانیوز